Re-ne/born

?And I don't got the answers to your questions. So can you please stop asking me

This isn't a good time. I'm at my most vulnerable right now, and your weird behavior (or honestly, if it weren't nighttime, just being a completely normal person) is only making it worse.

I'm stupid for thinking I could have a normal conversation with someone who's even more paranoid than my own mind.

تف بهت

میذاشتی یکم از نوشتنم راجبت میگذشت

گلوآبی؟ تو حتی معصوم هم نیستی

Bluethroat

18:48 1405/3/26

اسمت زیباس

اگه آدم قبل بودم، حتما مینشستم کل نوشته هاتو میخوندم

وبلاگاتو، فکراتو

ولی نیستم. چند بار خواستم بخونم و فقط به این نتیجه رسیدم به چه دردی میخوره بشناسمت؟ You are just like everyone else

بار اول که باهات حرف زدم، حتی فرصت ندادی اسمتو ازت بپرسم. برای رنه اون زمان خیلی عجیب و غریب بودی

تجربه مسخره ایه ولی موقع خوندن نوشته هات مزه خون میپیچد زیر زبونم. با همون تصور هنوزم موندی، فقط بزرگتر شدی. به همون اندازه تیکه پاره

ولی الان یه چیزی پیدا کردم که شاید مجبورم کنه بخوام ببینم دقیقا کی ای. 

نوشته هات به اندازه ای کافی هستن که بدونم چی ازت میخوام

anyway، ته ذهنم نگه میدارمت گلوآبی

پ.ن: اسم نه، لقبت

رنه، شانزده ژوئن ۲۰۲۶

go away

23:01 1405/3/24

وقت دوری کردن از تو و اون ذهن خوشگلته.

توی موقعیت درستی باهات نیستم و این داره عذابم میده.

Limootorsh

رنه، چهارده ژوئن ۲۰۲۶

I Think I'm Trapped

14:36 1405/3/19

یکم دیگه برم رو اعصاب لیموترش یه دعوای خوشگل اتفاق میوفته.

من یکی دوتا تلاش اول که اصولا توی هر ارتباطی اتفاق میوفته برای نفوذ بهم یا دونستن اینکه چی داره اذیتم میکنه دیدم، خیلیم زود پسشون زدم.

بخاطر همین الان نمیدونم. تورو مقصر بدونم که آدمی نبودی بشه باهاش راجب اینا حرف زد؟ یا من کسی بودم که اجازه ندادم اون آدم باشی؟

در هر دوصورت، راضیم که الان اینجوری ای.

اتفاقات خوبی بعد اون نفوذ، سلسله وار شروع نمیشن.

خیلی احمقم یه چیز از دهنم پرید که داشت گریم میگرفت سرش.

تا پرسید چی؟ گوشیو پرت کردم کنار و گرفتم خوابیدم.

لیموترش واقعا خوشحالم لیموترشی.

مجبور نیستم همیشه درحال توضیح دادن خودم باشم. احساس راحتی میده.

اما نمیدونم تا کی من اینجوری میمونم، یا تو تا کی این آدم.

هنوزم برات سواله از چی؟ از اینکه چیزی که با شدت پسش زده بودم، داره با سرعت سه برابر برمیگرده سمتم.

نمیزارم. نباید بزارم.

رنه، نه ژوئن ۲۰۲۶

Not enough

23:52 1405/3/18

How ironic. They’re all chasing my attention, while my eyes stay fixed on you

And yet, as you said, love? How foolish

 

“?Why do you think he said it was so foolish”

“Maybe because I said it first”

“?You did”

“Yeah. Before I ever asked for anything from him, before I even understood what I was walking toward, I was the one who told him love was foolish”

“So it makes sense. It came back to you. People often return the things they heard from us, and throw them back at us before we’re ready”

“?Then why are you still thinking about him”

“Because some people aren’t meant to be merely loved or forgotten. Some of them come into your life to wake up something inside you — something you were too afraid to look at yourself”

“?And you? Were you afraid of waking up”

“.No. I was afraid that I’d wake up and still not be enough. see? I'm still not”

Limoo Torsh

Little Boy

18:27 1405/3/18

Warned you, God knows that I tried
To tell you that I’d rip your heart right outta your chest

معده درد پدرمو دراورده.

دقیقا 40 دقیقه‌س دارم دور خودم میچرخم و مکالمه خیالی درست کردم. تهشم به طرز رقت‌انگیزی خودمو تسلا میدم که "اره حق با تو، مشکل از سمت تو نیست"

اصلا در واقع مشکلی وجود نداره. فقط دنبال فرصتم که لیموترش کوچیکترین جرقه ای بندازه وسط.

"واقعا عالیه. از کی تا حالا دغدغه‌ت اینا شدن؟"

Please! انگار خودم نمیدونم. توی یه گردابیم که اگه ازش بیرون دربیام، شاید اخرین دوراهیمو گذرونده باشم. حداقل برای یه تایم کوتاهی ثابت میشم.

رنه، هفت ژوئن ۲۰۲۶

امروز اوکی بود. حداقل بیشتر تایمو مشغول حل کردن بودم.

وینیل بعد اون چند تا آهنگ، حرف زد. نمیدونم کاش نمیزد. میخواستم اون سکوت رو حفظ کنم. خیلی منطقی و محکم اول برخورد کردم، یهو فروکش:/

کاش همین الان آب شم و برم تو زمین.

" من که میدونم اگه درصدی تغییر موضع دادی به خاطر چیه"

آره آره. همیشه هدفم راجب آدما همین بوده. در اصل، به درد چیز دیگه ای نمیخورن!

"گندیه که خودت شروعش کردی.تموم کردنش هم برات مهم نیست"

و دقیقا به همین خاطره که دارم اذیت میشم.

فقط میدونم که "We both know if we go one, what will happen". 

چقد قابل پیش بینی این.

علارغم سلیقه دوست‌داشتنیت، توام مثل همونایی وینیل.

رنه، هشت ژوئن ۲۰۲۶

آخرین باری که باهم واقعا حرف میزدیم کِی بوده بلوبِل؟ آخرین باری که روحامون بهم وصل بودن؟ حتی زحمت یادآوری هم نمیدم به خودم. فقط این وضعو قبول کردم و جلو میرم. هیچ چیزی برای تغییر وجود نداره. یا اگه داره، حتی دلم نمیخواد دنبالش باشم. انگار میدونم اگه کوچیکترین تغییری ایجاد بشه، ممکنه این نخ به مو رسیده رو پاره کنه.

آخرین باری که وبلاگ نویسی کردم رو یادم نیست. دوباره برگشتم که اهمیت چیزای بی ارزش رو توی مغزم سه برابر کنم.

لیموترش بدجور روی اعصابمه. حالا درسته از اول یه غلطی کردم که راجب من یه سری دیدگاه های نسبتا غلط بسازه، ولی قرار نیست دیگه در این حد پیش بره. هر حرفت میتونه یه دست انداختن باشه. منم که خداروشکر جنبه ندارم. اعتمادی بهت نیست. باید دوری کنم ازت. باید دوری کنم.

از اونور دیالوگیست هم دیگه مثل قبل نیست. در واقع خوشحالم از این موضوع. خیلی امیدوار بود نسبت بهم و خوشحالم که توی این زمینه ناامیدش کردم. دلم میخواد از دور تماشات کنم، جای نزدیکی برای من وجود نداشته و نداره. درواقع تو اون چیزی نبودی که فکرشو میکردم.

ریبوار؟ هیچی، رواعصاب مثل همیشه. این یکیم زیادی عادیه. مثلا میتونم پیشاپیش جواب هاشو یا انتهای مکالمه رو حدس بزنم. نمیدونم چرا دارم تحملت میکنم. انگار خودمونم توافق بستیم که، تو به تخمکت، منم به ت*خمم.

تورنا دیروز برام اهنگ فرستاد. دوستش داشتم. از آهنگی راحت خوشم نمیاد ولی این یکی به محض شنیدن ریتمش جذبم کرد. ارتباطم باهاش پیچیده‌س. نه اون از من زیاد میدونه نه من از اون. مکالمه هامون خلاصه شده بود توی "عههه این اهنگی که رو پروفایلته من دیروز به پلی لیستم اضافه‌ش کردم" یا "عهههه چه عجیب منم هفته پیش به فروپاشی روانی رسیدم با این اهنگ". بخوام بهتر بگم، یکم الان پر و بال دادم و قبل تر خیلی ایگنورش میکردم. امیدوارم در همین حد بمونه و بیشتر نشه. وقتی ذوقمو از اهنگی که فرستاده بود دید، تعجب کرد. 

فکر کنم این رومو ندیده بود. به درک.

دلم نمیخواد راجب وینیل بنویسم. میتونست خیلی خوب پیش بره ولی نمیدونم این چه طلسمیه که حتما باید یه ارتباط عادی، احساسات دخالت کنن توش که منم بلافاصله با لگد هرچی بوده و نبوده رو از بین ببرم.  چرا فقط نمیشه دوست باشیم عزیزم؟ چرا نمیشه اون احساسات رو سوییچ آف کنی؟  شاید اصلا دلیلش این نبوده. ولی اگه بخوام خودمو نزنم اون راه، میرسم به جمله

 "I wanna be your lover, I don't wanna be your friend". 

و میدونی چیه عزیزم؟ هیچکس اندازه‌م ازش بیزار نیست. حتی متاسف هم نیستم که توی این موضوع ناامیدت کردم.

احساس یه مادریو دارم که منتظره بچه‌ش که الان داره مخشو میخوره و کل کارایی که نباید میکردو میکنه، از مهمونی ببره خونه و تا میتونه بگیره بزنتش:/ 

بچه و مادر هم خودمم. خیلی اخیرا از کنترل خارج شدم.

رنه، هفت ژوئن ۲۰۲۶، نمیدونم کجام.