یکم دیگه برم رو اعصاب لیموترش یه دعوای خوشگل اتفاق میوفته.

من یکی دوتا تلاش اول که اصولا توی هر ارتباطی اتفاق میوفته برای نفوذ بهم یا دونستن اینکه چی داره اذیتم میکنه دیدم، خیلیم زود پسشون زدم.

بخاطر همین الان نمیدونم. تورو مقصر بدونم که آدمی نبودی بشه باهاش راجب اینا حرف زد؟ یا من کسی بودم که اجازه ندادم اون آدم باشی؟

در هر دوصورت، راضیم که الان اینجوری ای.

اتفاقات خوبی بعد اون نفوذ، سلسله وار شروع نمیشن.

خیلی احمقم یه چیز از دهنم پرید که داشت گریم میگرفت سرش.

تا پرسید چی؟ گوشیو پرت کردم کنار و گرفتم خوابیدم.

لیموترش واقعا خوشحالم لیموترشی.

مجبور نیستم همیشه درحال توضیح دادن خودم باشم. احساس راحتی میده.

اما نمیدونم تا کی من اینجوری میمونم، یا تو تا کی این آدم.

هنوزم برات سواله از چی؟ از اینکه چیزی که با شدت پسش زده بودم، داره با سرعت سه برابر برمیگرده سمتم.

نمیزارم. نباید بزارم.

رنه، نه ژوئن ۲۰۲۶