آخرین باری که باهم واقعا حرف میزدیم کِی بوده بلوبِل؟ آخرین باری که روحامون بهم وصل بودن؟ حتی زحمت یادآوری هم نمیدم به خودم. فقط این وضعو قبول کردم و جلو میرم. هیچ چیزی برای تغییر وجود نداره. یا اگه داره، حتی دلم نمیخواد دنبالش باشم. انگار میدونم اگه کوچیکترین تغییری ایجاد بشه، ممکنه این نخ به مو رسیده رو پاره کنه.

آخرین باری که وبلاگ نویسی کردم رو یادم نیست. دوباره برگشتم که اهمیت چیزای بی ارزش رو توی مغزم سه برابر کنم.

لیموترش بدجور روی اعصابمه. حالا درسته از اول یه غلطی کردم که راجب من یه سری دیدگاه های نسبتا غلط بسازه، ولی قرار نیست دیگه در این حد پیش بره. هر حرفت میتونه یه دست انداختن باشه. منم که خداروشکر جنبه ندارم. اعتمادی بهت نیست. باید دوری کنم ازت. باید دوری کنم.

از اونور دیالوگیست هم دیگه مثل قبل نیست. در واقع خوشحالم از این موضوع. خیلی امیدوار بود نسبت بهم و خوشحالم که توی این زمینه ناامیدش کردم. دلم میخواد از دور تماشات کنم، جای نزدیکی برای من وجود نداشته و نداره. درواقع تو اون چیزی نبودی که فکرشو میکردم.

ریبوار؟ هیچی، رواعصاب مثل همیشه. این یکیم زیادی عادیه. مثلا میتونم پیشاپیش جواب هاشو یا انتهای مکالمه رو حدس بزنم. نمیدونم چرا دارم تحملت میکنم. انگار خودمونم توافق بستیم که، تو به تخمکت، منم به ت*خمم.

تورنا دیروز برام اهنگ فرستاد. دوستش داشتم. از آهنگی راحت خوشم نمیاد ولی این یکی به محض شنیدن ریتمش جذبم کرد. ارتباطم باهاش پیچیده‌س. نه اون از من زیاد میدونه نه من از اون. مکالمه هامون خلاصه شده بود توی "عههه این اهنگی که رو پروفایلته من دیروز به پلی لیستم اضافه‌ش کردم" یا "عهههه چه عجیب منم هفته پیش به فروپاشی روانی رسیدم با این اهنگ". بخوام بهتر بگم، یکم الان پر و بال دادم و قبل تر خیلی ایگنورش میکردم. امیدوارم در همین حد بمونه و بیشتر نشه. وقتی ذوقمو از اهنگی که فرستاده بود دید، تعجب کرد. 

فکر کنم این رومو ندیده بود. به درک.

دلم نمیخواد راجب وینیل بنویسم. میتونست خیلی خوب پیش بره ولی نمیدونم این چه طلسمیه که حتما باید یه ارتباط عادی، احساسات دخالت کنن توش که منم بلافاصله با لگد هرچی بوده و نبوده رو از بین ببرم.  چرا فقط نمیشه دوست باشیم عزیزم؟ چرا نمیشه اون احساسات رو سوییچ آف کنی؟  شاید اصلا دلیلش این نبوده. ولی اگه بخوام خودمو نزنم اون راه، میرسم به جمله

 "I wanna be your lover, I don't wanna be your friend". 

و میدونی چیه عزیزم؟ هیچکس اندازه‌م ازش بیزار نیست. حتی متاسف هم نیستم که توی این موضوع ناامیدت کردم.

احساس یه مادریو دارم که منتظره بچه‌ش که الان داره مخشو میخوره و کل کارایی که نباید میکردو میکنه، از مهمونی ببره خونه و تا میتونه بگیره بزنتش:/ 

بچه و مادر هم خودمم. خیلی اخیرا از کنترل خارج شدم.

رنه، هفت ژوئن ۲۰۲۶، نمیدونم کجام.